رد میشدیم، یک تابلو بزرگ زده بودن و
بعضی صفحه های روزنامه رو روش چسبونده
بودن. کلی تیترای سیاسی و فرهنگی و اجتماعی
... یک زمانی بزرگترین آرزوم این بود که
بتونم توی روزنامه مطلب بنویسم،البته باید
صادقانه بگم هنوز هم جز بزرگترین آرزوهامه!
یک ستون حتی خیلی کوچیک رو برای خودم داشته
باشم به اسم خودم...
بعد بین ادمایی که هنوز روزنامه دستشون میگیرن
و در حالی که چاییشونو هورت میکشن، تیترای
اصلی رو نگاه میندازن... بگردم دنبال آدمایی
که به گوشه های بی طرفدار روزنامه علاقه داشته
باشن و من رو ببینن تا بتونم ازشون دلبری کنم!
نمیدونم توی اون ستون تنها مونده و کناره چی خواهم
نوشت اما مطمعنا من یک پایانم به دور باطل
تیترهای جنجالی اما سیاه که توشون پر از فلش
هاییه که همه ی دنیا رو مقصر میدونن و جز خبر
و دغدغه خودشون انگار چیزی سیاه تر وجود نداره!
انتقادها و سیاه نمایی های بی پایان که بدون
ارائه حتی یک راه حل علمی و عملی، پشت سر هم
تمام دنبا رو مقصر میدونه!
ستون کوچیک و دور افتاده من توی اون روزنامه شاید
یک چهارچوب کوچیک باشه برای فرار از تمام بدی ها...
برای فرار از این دنیای سیاه و سفید...
رها صداقت_17مهر1397
رها_صداقت(به روایت عشق)...ما را در سایت رها_صداقت(به روایت عشق) دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 41