من برگشتم انگار - تاریخ: 1405/5/28 ساعت: 9:08
باورم نمیشه که وبلاگم هنوز هستمرسی بلاگفا که نگهش داشتی... همه چی از زمانی ابتدا شد که خونمونو عوض کردیم و من تا مدتها نت نداشتم... البته بعدش کم کاری و کم لطفی خودمم بود... الان نمیدونم یهو چی شد که یاد اینجا افتادم... اومدم شانسمو امتحان کنم که انگار خیلی خوش شانسم... اگه یادتون باشه اون موقها داش...
دوباره از اول - تاریخ: 1405/5/28 ساعت: 9:08
بزرگ شدن ساده نیست... درد دارد... تصور کن لبخند توی قاب را، با روبان مشکی گوشه ی بالایی... یا کلافگی دختر آلفته ی بابا وسط آشپزخانه و خودخوری برای برنجی که دم نمی کشد... تصور کن کتاب های قطور و حرف های درشت... یا شب هایی که به قهوه و چای میگذرد، اما به خواب نه... تصور کن ساندویچ بوفه ی دانشگاه و بعد...
- تاریخ: 1401/10/29 ساعت: 15:10
دیروز از جلوی ساختمون روزنامه خراسان رد میشدیم، یک تابلو بزرگ زده بودن و  بعضی صفحه های روزنامه رو روش چسبونده بودن. کلی تیترای سیاسی و فرهنگی و اجتماعی ... یک زمانی بزرگترین آرزوم این بود که بتونم توی روزنامه مطلب بنویسم،البته باید صادقانه بگم هنوز هم جز بزرگترین آرزوهامه! یک ستون حتی خیلی کوچیک رو...
رفیق قدیمی... - تاریخ: 1396/5/21 ساعت: 20:51
خدایا... نزدیکتر بیا... بیا دوباره باهم درگوشی پچ پچ کنیم... چندتایی سلفی بگیریم... شامی بخوریم و پیکی بالا برویم... خدایا، نزدیکتر بیا... این روزها عجیب تنهایم... بگذار باور کنم که رفاقت کهنه اش خوب است... + نوشته شده در پنجشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۴ساعت ۱:۵۹ ب.ظ توسط raha |
دستان بزرگ... - تاریخ: 1396/5/21 ساعت: 20:51
از من گذشته نم کشیدن چشمانم... این روزها از سقف قلبم غم چکه می کند... دستانت را پیاله ی غم هایم کن... بگذار بزرگی دستانت را باور کنم... دستان بزرگ گاهی آرامش هدیه می دهند... دستان بزرگ، مانند دست های خسته ی پدرم... + نوشته شده در پنجشنبه ۸ مرداد ۱۳۹۴ساعت ۵:۵۶ ب.ظ توسط raha |
گاهی... - تاریخ: 1396/5/21 ساعت: 20:51
از تمام دنیا، تنها تو را خواستم... و تنها تو بودی که نخواستی مرا... گاهی چه بد تا می کند زمانه، با دلی که گیر است... و من گاهی چقدر دلم گیر همین زمانه است!!! + نوشته شده در شنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۴ساعت ۳:۲ ب.ظ توسط raha |
اینا حرف منه... - تاریخ: 1396/5/21 ساعت: 20:51
سلام، خوبین؟ میدونم بی معرفت شدم اما... دلیل دارم باور کنین داریم خونمونو عوض میکنیم اونم بعد از 10 سال... ینی رسما همه چی ترکیده و داغونه... ما الان نصفمون این خونس، نصفمون اون خونه!!! اون خونه ام فعلا اینترنت نداره... منم دیدم امروز، فرداست که کلا بریم اون خونه و اینترنت بی اینترنت، گفتم
دوباره از اول... - تاریخ: 1396/5/21 ساعت: 20:51
بزرگ شدن ساده نیست... درد دارد... تصور کن لبخند توی قاب را، با روبان مشکی گوشه ی بالایی... یا کلافگی دختر آلفته ی بابا وسط آشپزخانه و خودخوری برای برنجی که دم نمی کشد... تصور کن کتاب های قطور و حرف های درشت... یا شب هایی که به قهوه و چای میگذرد، اما به خواب نه... تصور کن ساندویچ بوفه ی د
روزمره... - تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 7:34
همه میگن آدم ففقط یکبار عاشق میشه اما راستش من خیلی موافق نیستم... آدما همیشه برای عاشق شدن وقت دارن... اینکه چون یکبار به اشتباه عاشق شدی همیشه باید زنجیر بشی بهش اشتباهه... حتی خدا هم به بنده هاش فرصت دوباره میده... ما چرا این فرصت رو از خودمون بگیریم؟ #رها_صداقت
درد و دل - تاریخ: 1395/6/23 ساعت: 7:34
حالم خوب نیست. توی دوراهی بدی گیر افتادم. حس میکنم شرایط محیطی حق انتخاب رو ازم گرفته. اینکه خانواده ی خوبی دارم الان شده یک سد بزرگ بین عقل و احساسم... حالا واقعا کدوم درسته؟ عقل یا احساس؟ شما اگه جای من بودین کدوم رو انتخاب میکردین؟

برچسب‌های مرتبط

روزمرگی یا روز مرگی | روزمره انگلیسی | روزمره های من | روزمره های زندگی من | روزمره های من | روزمره انگليسي | روزمره زندگی | روزمره عربی | درد و دل | درد و دل با خدا